ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

47

قصص الانبياء ( فارسى )

مىكردى ، و چندانى در ايشان ابلهى بودى كه ندانستندى كه چيزى را كه بفروشند خدايى را نشايد . و بروايتى ديگر آمده است كه ابراهيم بتان را ببازار بردى و بفروختى ، و نيز پدرش به بت‌خانه اندر بتان كرده بود و او آنجا بودى ، هركه بعبادت آمدى ابراهيم او را گفتى اين را چرا عبادت مىكنيد كه نشايد . و باخبار چنين آمده است كه هفت سال برين برآمد ، مردمان بيامدند و پدرش را گفتند كه پسرت بتان را مىنكوهد و مىگويد ايشان را عبادت نشايد كرد ، و تو همه خلق را بدين مىخوانى . پدرش بيامد و گفت يا ابراهيم اين چه سخنانست كه مىگويى و چرا بتان را مذمّت ميكنى ، و اين از چه روى ميگويى ؟ . ابرهيم با پدر مناظره كردن گرفت كه تو مىگويى اين حق است ، نيست . چنان كه حق تعالى مىگويد : لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً ؟ يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَنِي مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ « 1 » پدر را گفت كه مرا علمى است كه ترا نيست . فرمان كن تا راه راست يا بى . باز گفت : لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ « 2 » يا پدر فرمان ديو مكن كه او بخداى عاصى است . يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ ] a 22 [ عَذابٌ « 3 » . يا پدر من مىترسم كه به تو عذابى رسد كه قرين ديو گردى . پدرش گفت يا پسر تو ازين خدايان ما بيزارى مىكنى . اگر از اينچه مىگويى باز نگردى سنگسارت كنم ، يات بفرمايم تا سنگسارت كنند ، يا از خويش دورت كنم و برانم . قوله تعالى . أَ راغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي ؟ « 4 » . ابرهيم گفت يا پدر سلام من بر تو باد و در سلام وداع بود « 5 » كه از خداى تعالى ترا آمرزش خواهم كه اوست گردانندهء حال من با تو . وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ . « 6 » الاية . گفت بيزارم من از تو و از بتان تو . بدون خداى « 7 » ايشانرا نخواهم .

--> ( 1 ) - مريم 43 - 42 ( 2 ) - مريم 44 ( 3 ) - 45 ( 4 ) - مريم 46 ( 5 ) - درود بود ( 6 ) - مريم 48 ( 7 ) - خداى خويش